تبليغاتX
من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟
 یکشنبه 8 آذر1388
 

پارسال این موقع ها بود که پیرمرد رو دیدم..
حالا چرا همه ش تصویر اون شبی جلو چشمه و حیف م شده که چرا احمق شدم ، صداش نکردم و یه فنجون چایی مهمونش نکردم..
یعنی آه م میاد ، آهی ..

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 5 آذر1388
 

اگر دیده نبود

نور

تاریک

می شد

اگر گوش نبود

صدا

خاموش

می گشت. *


*جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 پنجشنبه 28 آبان1388
 

یکی از بهترین چیزا در مورد بعضی ها اینکه که "توقف"نمی کنن..

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 سه شنبه 26 آبان1388
 

زنده باد زندگی تک بعدی* ..

*تک بعدی اسمیه که الف گذاشته روی زندگیه من و گلی وینبرو. که هیچ کس تووش نیست. و ما تنها تنها تصمیم می گیریم. تیاتر میریم. بام میریم. و هیچ گاورُش ی نداریم با اون کلاه خاص خودش و اصولآ انسانهای تنها و آدم گریزی هستیم از نظرش ..
 شما نمی تونید وصفش رو بخونید ، فقط می تونید حسش کنید که زنده باد چقدر سرشار از انرژی و امنیت خاطره برای من :)

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 23 آبان1388
 

زندگی کولی وار وُ ریخته واریخته! تمووم شده و الان یک عدد دختریه نقاش پر حوصله اینجا نشسته می باشد..

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 دوشنبه 11 آبان1388
 

اوووه ؛ چقدر اینجا داره خاک می خوره از بس من نیستم..
می خواستم بگم غیب شدنم رو بزارید روی یه حسابی،می بینیم حساب کتاب نداره خب تعطیلیه یک خط در میون اینجا..
می تونم فقط توضیح بدم که زندگی به شدت روی دور تند خودش در حرکته و تنها روز آزادم جمعه هاست که تبدیل شده به دوست خوبم..یعنی اسمیه که رووی روزهای جمعه گذاشتم!
تقریبآ بخشی از زندگی تقسیم شده به این وَر ِ باقری و بخش دیگرش به اون وَر ِ باقری ، آخر هفته هم نقل مکان نهایی انجام می شه و در نهایت بهانه های ریز وُ درشت منم نقطه می شن و تمام!
 یک عدد پروژه ی مشاهده ای هم دارم که نصفه نیمه میرم مطب یک عدد خانم دکتر روماتولوژی برای مشاهده ی رفتار اجتماعی مراجعه کنندگانش که حتمآ یادم بندازید براتون یه چیزایی تعریف کنم ازش..
کنکور هم ثبت نام کردم.ولی از اونجایی که می دونم قبول نمی شم پس با رووی زیاد امتحان خواهم داد. بلکه بیسکوئیتش خوشمزه باشه :ی
دوست خوبم رو تنها نگذارید تا من هفته ی دیگه سرحال وُ قبراق از یه خونه ی جدید بیام براتون از حرفام بگم که کم کم دارن تبدیل می شن به حناق! _به جان خودم..مخصوصآ وقتی الف ازم خواست همراهیش کنم پیش مشاورش و اونجا مجبور بودم ساکت باشم.. یعنی دردی بود که مجبور بودم!!_


 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 جمعه 1 آبان1388
 

یعنی توو تهرانی که حین رانندگی فقط باید یک وُ دو کرد وُ شیشه ها رو داد بالا و با کولر زندگی کرد ، ساعت پنج صبح! روندن تو چمرانِ خالی با شیشه های پایین وُ دماغ یخ کرده خودش یه توهم محسوب می شه..
بعد هوائه بسکه عشقه وُ سرعته خووبه و ُ خیابونا به شدت خر!!

پ ن:
آهای عسکاش باشی ، عسکامون ُ بردار بیار :)

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 جمعه 24 مهر1388
 

کتاب ها رو روی هم میگذارم تووی کارتن. از لای سالنامه ی هشتادوهفت هزارتا کاغذ میریزه زمین که دیدن هر کلمه ش هزارتا حادثه وُ اتفاق وُ دیدار وُ رو یادم آورد. که یکهو عطر خاص اون روزها پیچید توی سرم!

"شوخی نیست وقتی نقطه ای، لحظه ای،ثانیه ای،سنگین ترین غم ها و کشنده ترین یأس ها سراسر وجود آدم رو پر کنن و یه حس خلاء انقدر خودش رو نزدیک کنه که بودنش لذت بخش باشه و ترسناک ولی بخوایی که باشه و در پناهش باشی ..."

پاییز پارسال رو یادم آوردن کاغذهای روی زمین..
وقتی سفر دو ماهه ی پدر و مامان تموم شد،من پناهنده شدم توو غارم. مثل یه لاک پشت اسلوموشن بودم.کسی یادش میاد ؟!
ـــ الان لازمه بگین بهم یادتونه من چه مرگم شده بود یا حتی بگین نمیدونستین و یا من نگفته بودم؟!!

تا اسفند دو ماه وُ نیمی گوشیم رو خاموش کردم. هفته ای چند روز پناه می بردم دماوند باغچه ی "ع"!
بیشتر از هر کجا توو دفتر خاکستریم بودم و نوشتم..مبارزه کردم.صبوری کردم.گریه کردم.دعوا کردم.خندیدم.زندگی روی دور خودش بود و جاری. و احساس من نشون از خووب بودن اوضاع داشت قاعدتآ بدون حضور خودم!
باید حوصله داشت.صبور بود.یه استراحت خووب و بعد هم استارت حرکت برای رسیدن به دوور دست هایی که پیش بینی کردم برای خودم.
بیست و چهار مهر ِ هشتادوُ هشت رو پاره میکنم و روش می نویسم و منگنه میکنم به کاغذ های کج و معوج هشتادوُ هفت ام.

"یه وقتایی زندگیه کولی وار می چسبه.با آدمی که نه زیاد بشناسدت که نتونی حتی براش غلو کنی ازخاطره هات نه انقدر دور باشه ازت که لازم باشه خودت رو براش تعریف کنی مدام.کسی برای یه زندگیه کولی وار که خیلی زیاد هم تروتمیز و مرتب نیست ، آماده ست؟"

پ ن:
فکر نمیکردم بتونم حس رنگی رنگیم رو جمع و جور کنم وُ بنویسم.رمزی و رومزی ننوشتم که فکر کنید مخاطب خاص داره که چیزی ازش سر در نمیارین و اینا. بی سر و ته بودنش رو بگذارید روو حساب حوصله نداشتن من برای تعریف ماجرا و حاشیه دار شدنش که کلاف ذهنیم لو بره.. فقط نوشتم چون دوست داشتم کسی بخوندم ..

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 چهارشنبه 22 مهر1388
 

درونم دختری است که دلش فقط تنهایی می خواهد و تنهایی .. ولی هیچ وقت نمی تواند تنها باشد!
بعد غرغر می کند که اشتباهی شده و من مال پنج سال پیشتر بودم و این ها ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 18 مهر1388
 

ظهر جمعه _ حوالی دانشگاه :
وقتی گرسنه و داغون از قدم رانی(!) بام تهران میریم مونا رو برسونیم دانشگاه بره سر کلاس یک واحدیش ، جلومون یک دونه فست فود سبز می شه و اینگونه بود که ما بعد از خوردن صبحانه ی مبسوط در بام(ساعت 6.30! ) در ساعت 11.30 برای صرف نهار شیرجه روی منو ی فست بود بودیم..
عکس نهارش هم کار مونای تنبل میباشد که کلاسش رو برای تفریح پیچاند و اینگونه بود که واحدش همین اول ترمی حذف شد !!

 

 

 

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  | 
 شنبه 11 مهر1388
 

نمیدونم چند تا یادداشت ِ دیگه از این خونه و اتاق صورتی میگذارم توو دفتر خاکستریم که زرد آلو اسمش رو گذاشته دفتری که نوشته اش نقاشی ست! و راستی راستی من هیچ وقت هیچ عکسی از نقاشی هام نگذاشتم و کلن تغییر ماهیت داده دفترم..
دیدن خوونه های بد قیافه ی پراکنده توو سطح شهر کلی حس قروقاطی بهم وارد کرده.که چرا خوونه ها نباید یه تراس پت و پهن داشته باشن که بشه تووش رو پر کرد از کلی گلدون و دو تا صندلی و یه میز!
کی گفته دستشویی باید توو هال باشه که آدم ها مجبور بشن از وسط کلی آدم دیگه رد بشن برن تووش؟
کی نقشه کشیده اتاق های خوونه باید پنجره شون رو به حیاط خلوت باشه که دل ِ صاحب اتاقا همش بگیره که پنجره شون به هیچ دردی نمیخوره صبح های زود و شب ها..
کی گفته یه هال و پذیرایی بی قواره ی ِ بزرگ بهتر از سه تا اتاق کوچولوئه که شبیه لونه ی موشه بیشتر..مگه قرار نیست آدمهای خوونه بیشتر وقتشون رو توو اتاقی بگذرونن که هم تووش میخوابن، هم کار میکنن، هم کلی زندگی میکنن؟پس این تدابیر چیه؟ برای دل ِ کی یه هال و پذیرایی رو میندازین وسط خوونه که به هیچ کاری نمیاد جز پُر کردن با تیر و تخته؟!!

پ ن 1:
غر نمی زنم. دلم گرفته از این همه خونه های یه شکل وُ یه رنگ.که آدمها خودشون رو شکل خونه هاشون میکنن. که درخت های خرمالو و انار خونه رو به فا* میدن که توو حیاط با نوور شکل درخت بسازن!
پ ن 2:
معلومه داریم _ دارم _ دنبال خونه می گردیم که سر و کله م زیاد این طرفا پیدا نیست ؟!

+ نوشته شده توسط     دختر نقاش  |